جوجه تیغی خیلی مهربان بود و دوستان زیادی داشت؛ اما هیچ وقت نمیتوانست دوستانش را بغل کند.



هروقت دوستی برای دیدن او می آمد و یا یکی از دوستانش را بغل میکرد، دوستش جیغ میکشید و فرار میکرد.



این جوری شد که بالاخره جوجه تیغی همه دوستانش را از دست داد.



 خیلی ناراحت شد. از جنگل بیرون آمد و رفت یک جای دور؛ به یک بیابان. همانطور که میرفت، وسط بیابان، چشمش به یک کاکتوس افتاد. خوشحال شد.



 رفت که او را بغل کند. کاکتوس تا فهمید فریاد زد: "من را بغل نکن؛ وگرنه..."



 اما دیگر دیر شده بود. جوجه تیغی کاکتوس را بغل کرده بود.



 حالا آن دو حسابی با یکدیگر دوست هستند!

 


تاریخ ارسال: 1390/11/22
تعداد بازدید: 1866

ارسال نظر

نام:
ایمیل:
سایت:
نظر: